تبلیغات
بچه های تغذیه 91 بوشهر - انتقام

بچه های تغذیه 91 بوشهر
...nutrition is another world
امکانات وب
دریافت کد جملات شریعتی


Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما

مطلوب این حقیراز قلم فرسایی این مکتوب ایجاد فضایی مملو از شادی برای خواننده بوده است و ابدا قصد خودستایی ورقابت با اشخاص خاصه ای را نداشته ام و آخرین پست اینجانب می باشد بودن در فضایی مزین به اتهام شرم آور است.

28 آبان 1391                                                                             حباب

 

 

معمولا سرکلاس نبودم اگر هم بودم اخراج می شدم البته درسم خوب بود

 به خاطر همین تا آستانه اخراج می رفتم اما  اخراج نمی شدم

  کلاس سوم زنگ زبان معلم از دوست بغل دستیم سوال پرسید

 ومن هم به عمد بهش جواب غلط دادم ومعلم فهمید بلند داد زد:یوسفی  برو بیرون

   من هم با خنده گفتم: آقا شوخی می کنید یا جدی میگید

اون هم دوباره داد زد: بیرون...  بیرون آقا دوباره با خنده گفتم:. خب وقتی دو بار میگید حتما جدیه.

 دیگه داشتم آهسته وخرامان از کلاس خارج می شدم

 که معلم نگاهی کرد وگفت:ترکی دیگه... این حرفش مثه میخ توی مغزم فرو رفت

خیلی عصبانی شدم اما به خاطر نمره امتحان نهایی جوابشو ندادم

 ودر رو محکم بهم زدم واز کلاس رفتم وبا همون حالت وارد دفتر ناظم شدم

وبا عصبانیت گفتم: آقای دهقانی این چه وضعیه؟ دستمو گرفت

 وگفت: دوباره چه غلطی کردی؟ به حرفام ادامه دادم :

آقای متفکر به اقلیت های زبانی اهانت میکنه

 با خنده گفت: چی میگی؟بعد از فهمیدن کل ماجرا دست منو گرفت

وبا هم وارد کلاس زبان شدیم معلم زبان هم که متوجه شده بود

اشتباه کرده با لبخند در کلاسو باز کرد وبدون اینکه ناظم حرفی بزنه

گفت:آخه پسر خوب چرا منو اذیت میکنی؟ برو بشین عزیزم

اما من هنوز عصبانی بودم و5 دقیقه بعد از رفتن ناظم درو محکم بهم زدم

وتا آخر سال کلاس زبان نرفتم

واون سال تحصیلی رو با دلخوری از دبیر زبان تمومش کردم

ودوست داشتم هر طوری شده به اهانتش جواب بدم.

دبیرستان ما سال چهارم نداشت ومن برای ثبت نام در مقطع جدید به

اجبار مدرسمو عوض کردم وبا دوستان قرار گذاشتیم که به اتفاق

هم تو یه مدرسه ثبت نام کنیم که همین طور هم شد واون ترکیب طلایی

دوباره موفق به با هم بودن شدند روزها وماهها سپری شد

تا بعد از گذروندن یه تابستون شاد شاد با شروع پاییز هفت سامورایی

صندلی های آخر کلاسو پر کردن.هنوز دقایقی از آغاز سال تحصیلی

نگذشته بودکه دبیر مربوطه وارد کلاس شد سکوت سردی چار دیواری کلاسو فرا گرفت

باورمان نمی شد اما درست می دیدیم ب...له دوباره منو

آقای متفکر باهم رو به رو شدیم ومن به مثل معروف کوه به کوه نمیرسه

آدم به آدم میرسه ایمان آوردم وبا دلی سرشار از کینه وبغضی عمیق، گفتم :بچه ها بگید سلام

هفت تایی با هم گفتیم: سلام

سلام دادن هفت سامورایی رعشه بر حضرت استاد انداخت

وایشان بعد از سخنرانی مبسوط وتبریگ گفتن به مناسبت سال

تحصیلی جدید مرا به حضور فرا خواند:آقای یوسفی تشریف بیارید

من با خنده از روی صندلی بلند شدم خنده ای که دلیلش پیدا کردن فرصتی برای انتقام بود.

با براداشتن چند گام به تریبون رسیدم.

من :آقا سلام

دبیر:سلام پسرجون چه خبر؟

من:سلامتی

دبیر:راستی رفع کسالت شد؟

من:آقا چه کسالتی؟

آقای متفکر:دورادور جویای احوالت بودم از بچه ها پرسیدم مثه اینکه سر امتحان نهایی بد حال شدی.

من:آها آره خدا رو شکر برطرف شد

آقای متفکر:خب ،خدا رو شکر از دست من که ناراحت نیستی؟

من:آقا چرا ناراحت باشم؟

آقای متفکر:پارسال عصبانی شدم به من حق بده من باید کلاسو کنترل کنم.

من:متوجه نمیشم شما راجع به چی حرف می زنید؟

آقای متفکر:اون روزی که از کلاس اخراجت کردم برخوردم خوب نبود

من:آقا اصلایادم نمیاد کدوم روز رو میگید؟

آقای متفکر:خب پس یادت نمیاد خدا رو شکر

چند ثانیه سکوت

آقای متفکربا نگاهی توام با تامل وترحم با چشمانش مرا بدرقه کرد

وآهسته گفت:

برو بشین

من:چشم آقا

طول کلاسو طی کردم ودر قلب سامورایی ها قرار گرفتم.

همین طور که بر کرسی ریاست گروه تکیه زده بودم

در حال فکر کردن به این بودم که عفو یا انتقام؟

بعد از چنددقیقه آهسته زیر لب زمزمه کردم:انتقام... آره انتقام بهتره

هنوز دقایقی از مکالمات سراسرانکاروملال آور من باحضرت استاد نگذشته بود

که آتش جنگ زبانه کشید وجنگ آغاز شد.رالی بهترین شروع ممکن بود.

.دهنمون بسته بود اما با گلومون صدای مسابقات اتومبیل رانی فرمول یک رو در می آوردیم

صدا فضای کلاس رو پر کرده بود آقای متفکر می دونست منشا صدا کجاست

اما سکوت می کرد شاید هم می ترسید امتحان نهایی هم که نداشتیم

و این منو گستاخ تر کرده بود.شراره های گداخته آتش جنگ به سامورایی ها گرمی می داد،

آقای متفکر رو به آتش می کشید ،ذره ذره می سوزوند،دود می کرد...

دل زخمی وخسته منو خنک می کرد.

وای چه معجون شگفت آوری !!!

گرمی می داد...

می سوزوند...

خنک می کرد...

جنگیدن با رقیبی فرتوت وخسته طعم شیرینی برد

را به کامم هلاهل کرده بود راغب به رقابت نبودم

عجزش مرا عاجز کرده بود فریاد سکوتش سنگینی دردناکی داشت

بردن دیگر معنایی نداشت تکراری بود.روزهاوروزها سپری می شد

تااینکه در یک صبح دل انگیز وروح افزای پاییزی که

صدای خش خش برگهای برزمین خفته وقارقار

کلاغها باخلق موسیقی دلنشینی گوش جان را نوازش می داد

در صف ایستاده بودم که ناگهان در لمحه ای از زمان

اندیشه ختم قائله به ذهنم خطور کرد بی درنگ

آن را باهمرزمانم مطرح کردم لیکن مقبول نیفتاد

ایشان داعیه نبرد داشتند ومن خواهان مصالحه بودم.

این پارادوکس فکری اسباب فصل مرا از جرگه سامورایی ها رقم زد

وبدون اینکه دنباله رو افکارشان باشم وبدون اینکه اعلان

سازش کنم سکوت کردم سکوتی که حضرت استاد

متوجه آن نشد رحمت را بر قدرت اصلح دانستم اما

جنگ همچنان جریان داشت.دو سه روزی از انفکاک

فکریم نگذشته بود که رقیب

با پاتکی سخت، نعره زنان وگرازان سامورایی کوچک 

را شتم کرد ناله ای سخت از نهاد سامورایی ها

بر خاست کلاس آتش گرفت صندلی به سمت

استاد پرتاب شد حریم حرمت ها شکسته شد

صحنه ی دردناکی بود آلام عالم بر سرم فرود آمد ...

 

قدر استاد نکو دانستن   حیف که استاد به من یاد نداد

 

 

 

 



نوشته شده توسط : علی یوسفی ( سه شنبه 23 آبان 1391 ) ( 11:17 )
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

اینجا یه چاردیواریه که ما(بروبچ باحال و عاقل ورودی 91 تغذیه) با همکاری هم راه

انداختیمش و با همکاری هم راهش می بریم و اگه خدا بخواد می دوانیمش...

ما حالا حالاها تو این چاردیواری هستیم...

حتی بعد از فارغ التحصیلیمون(اگه خدا بخواد)...

مگه اینکه خیلی بی معرفت باشیم،که اصلا تو مرام ما نیست
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :